تبليغاتX
نوشته های بارانی یک هیچ ...

ماکوزیانتالیسم !!

من پرم از ماکوزیانتالیسم کلاجیوزی

پس مپرس آن بی جواب سوالات پر طمطراقت را ای دوست

که من بی پروبال تر از مرغ افسانه های سیمرغ

سر در سودا دارم

بی کس ترین ترانه

برای چشمان عشق گذشته

چه زیباست چشمانت

وقتی در آن ندای حق باشد

وقتی تو با من باشی

سر زده سر در سودا ...

آه ک بی پروای پرواز

پرنده بی وجود عشقمان

 

....

آری من از ماکوزیانتالیسمم

سر جیدی ماکونای

آیم د من هو واز ان الگنت وان


بای

 
+ نوشته شده توسط LORD MOSTAFA در پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389 و ساعت 7:2 بعد از ظهر |
چقدر سوت و کوره اینجا !!


پی نوشت :

استاد گرامی

لطفا بر سبیل پرتنعم خود دستی چربین بکشید و به این بنده حقیر و فلک زده مفلوک نمره ای بدهید !

همچنین در صورتی که نیاز به ارائه و پرزنت چیزی بود ، دریغ نفرموده و امر کنید که الساعه در دفترتان حاضر خواهم بود !

قربان ناز شصت گهربارتان

دوستدار همیشگی شما - م.م.


 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط LORD MOSTAFA در یکشنبه سوم بهمن 1389 و ساعت 11:43 بعد از ظهر |
شعری در وصف بیل

الا ای بیل تو تنها یار من باش

انیس و مونس و همیار من باش

درین سختی تیر و قاب بی جان

تو تنها انتقال بار من باش

بیا و زهی صفران ما را

دهی کن سالار من باش

به کوی مرز پاس کردن ها

بیا و لحظه ای غمخوار من باش

تویی جام جم و آینده من

بیا و پاتق سیار من باش

درین بی خدا شهر زمانه

تو تحلیل خم بازار من باش

نگویم حل بکن فولاد و سازه

ولیکن جان من خودکار من باش

درهنگام شکست طرح سازه

مهارتاب این دیوار من باش

تو بال جان این آیم نبودی

بیا و مرکز این تار من باش

به وقت زهکشی های تنومند

تو پمپ لوله پر شار من باش

 

 

...... بقیه در ادامه ....


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط LORD MOSTAFA در پنجشنبه دوم دی 1389 و ساعت 8:43 بعد از ظهر |
هیچ وقت نخواسته ام ک بنویسم

از کودکی یک دفترچه خاطرات بیشتر نداشته ام که هر ۲ سال برگی از آن پر شده ...

گاه می نوشتم و احساس آرامش می کردم و این اندک نوشته ها هم از آن  است ...

چرا؟

خسته ام از خستگی های روزانه...

شاید کوچک برگ های سفیدی که در آینده ببینم بهتر از هزاران خط نوشته شده از خاطرات تلخ و شیرین ماضیه باشد ...

برگ های سفیدی که همانند علامت سوال به من اجازه می دهند که آن طور که می خواهم به گذشته ها بنگرم  وجای آن هارا با پاسخ های دلخواهم پرکنم ...

....

ادامه در ادامه !!!


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط LORD MOSTAFA در پنجشنبه بیست و نهم مهر 1389 و ساعت 10:41 بعد از ظهر |

شب بود و او بود

و نوری از نور

و ندای وصال

و کوچک ترین قلب مدعی خاب

 

در آرزوی صبح امید

و ترانه پر تمنای وصال

 

و خدایی  در آن نزدیکی ها ...

 ادامه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط LORD MOSTAFA در یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389 و ساعت 0:9 قبل از ظهر |

 

روزگاری در این اندیشه بودم که چه می گوید این پسر ؟!

 پسرکی که عمری است با  هدایت روزگار می گذراند باید هم چنین بگوید !

کوته زمانی گذشت تا پس از یک سال ...

آری انگار راست می گفت آن پیر هدایت ما

و شاید ما در خواب بودیم

در کوچک رویای بی شیرینمان

و شاید شاد بودیم بر شروعی نا فرجام !

هر چه بود انگار پسرک راستگو بود

.....


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط LORD MOSTAFA در دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389 و ساعت 5:49 بعد از ظهر |